حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
422
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
اين سزاوار كسى است كه در تابستان با اژدها شراب مىنوشد « 1 » ( 56 ) [ وجود او بسته به من است و وجود من بسته به اوست ] وجود او بسته به من است و وجود من بسته به اوست وصف او خود وصفكنندهء اوست اگر او نبود هرگز رستگاريم را نمىدانستم ( نمىيافتم ) و اگر من نبودم شناسندهاى براى او نبود
--> ( 1 ) . ابو الحسن حلوانى گويد : روزى كه مىخواستند حلاج را به دار آويزند حضور داشتم . حلاج را در ميان بند و زنجير آوردند و او مىخراميد و مىخنديد و مىگفت : نديم من به چيزى از ستم منسوب نيست مرا نوشاند آنگونه كه خود مىنوشد بسان ميزبان با ميهمان وقتى كه جام ( شراب ) گشت تيغ و زيرانداز چرمى آوردند اين سزاوار كسى است كه در تابستان با اژدها شراب مىنوشد ابو بكر شبلى گويد : آهنگ حلاج كردم درحالىكه دستها و پاهايش را بريده و او را بر تنه درخت خرمايى به صليب كشيده بودند . به او گفتم : « تصوّف چيست ؟ » گفت : « كمترين مرتبهاش همين است كه مىبينى . » گفتم : « پس والاترين مرتبهء آن چيست ؟ » گفت : « تو را به آن راه نيست ولى فردا خواهى ديد . و در غيب ، چيزهايى است كه من آنها را مىبينم ولى آنها از تو پنهان است . » چون شب شد از خليفه فرمان رسيد كه گردن حلاج را بزنند . نگهبانان گفتند اكنون ديروقت است فردا دستور خليفه به جاى آوريم . فرداى آن روز حلاج را از روى صليب ( تنهء درخت خرما ) پايين آوردند تا گردن او را بزنند . حلاج با صداى بلند گفت : « براى واجد ( مرد خداىجو ) اين بس كه واحد ( خدا ) براى او تنها شود » . آنگاه اين آيه را خواند : « يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِها ، وَ الَّذِينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَ يَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ » گويند : اين آخرين سخنى بود كه از حلاج شنيده شد . آنگاه گردن او را زدند و جسدش را در بوريايى پيچيده و بر روى آن نفت ريخته آتش زدند . و خاكستر آن را بر سر منارهاى نهادند تا باد آن را پراكنده سازد . ( اربعة النصوص ، ص 166 )